این منم
غريب و خسته و تنها در اينجا، من
و غرقه در ميان حجم غمها، من
پر از دلتنگي و زردي، پر از پائيز
پرستوئي جدا مانده و تنها، من
اگر چه دورم از تو، از بهار از عشق
ولي ياد قشنگت شد عجين با من
به ياد چشمهاي عاشقت، هر شب
شهابي را شوم غرق تماشا، من
پر از خورشيد مهر و عشق و ايمان، تو
و ابرآلودهي گريان در اينجا، من
صداي مهربانت بر دلم جاريست
كه مي گويد: « بمان آري! بمان با من »
اگر چه در سكوت خويش ميميرم
به دل دارم ز عشقت، شور و غوغا، من
نميدانم چرا دلگير و دلتنگم؟
مقصر كيست؟ هان! عشق شما يا من؟
ببين با شوق ديدار تو ميآيم
رها از شايد و ترديد و اما، من
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط مهرزاد
|
