|
نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط مهرزاد |
  
نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط مهرزاد |
  
نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط مهرزاد |
  
از دريا پرسيدن عشق چيست، گفت:خشكيدن........از گل پرسيدن عشق
چيست، گفت:پرپر شدن........ از زمين پرسيدن عشق چيست، گفت:
لرزيدن............. از آسمون پرسدين عشق چيست، گفت:
باريدن..........از انسان پرسيدن عشق چيست،ناگهان ندايي از درونش
گفت:جدايي
اگر آدمي زندگي را دوست داشت در اغاز تولد نمي گريست
لحظات را طي كرديم تا به خوشبختي رسيديم،اما وقتي رسيديم فهميديم
خوشبختي همان لحظات بود
نوشته شده در چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 2:20 قبل از ظهر توسط مهرزاد |
  
سلام دوستای خوبم
من چند روزی سفر بودم نتونستم آپ کنم خوشحالم دوباره بر گشتم پیشتون
بازم منتظر یادگارتون هستم
قربان شما مهرزاد
مواظب خودتون باشین
نوشته شده در چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 2:4 قبل از ظهر توسط مهرزاد |
  
نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط مهرزاد |
  
سلام دوستان خوبم
از اینکه حرفهای دل منو میخونین ممنونم
شما هم اگه حرفی توی دلتونه ودوست دارین تو وبلاگ خودتون(یادگار عشق) باشه برام
بفرستین حتما واستون ثبتش میکنم
ایشالا بتونم حرف دل شما رو هم اینجا ببینم
مواظب خودتون باشین
قربان شما مهرزاد
نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط مهرزاد |
  
همه ذرات جان پیوسته با دوست
همه اندیشه ام اندیشه اوست
نمی بینم به غیر از دوست اینجا
خدایا این منم یا اوست اینجا
این هم شعر مورد علاقه مینا خانوم که به من لطف داشتن
نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 4:0 بعد از ظهر توسط مهرزاد |
  
چشم من غربت او را فهمید و به رویاها برد او ولی حادثه ای پنهان بود بی صدا پیدا شد و غریبانه فراموشم کرد
اینم شعر مورد علاقه عسل خانوم که به من لطف داشتن
نوشته شده در سه شنبه 20 تیر1385ساعت 2:37 قبل از ظهر توسط مهرزاد |
  
سلام دوستان مهربونم
ایشالا هر جایی که هستین خوب باشین و مثل همیشه یادگارهای خوبی از عشقتون داشته باشین
منتظر نظرات شما هستم تورو خدا عیبهای کارمو به من بگین قول میدم برطرف کنم
اگه چیزی دوست دارین هم بگین سعی میکنم از علایق شما بیشتر بنویسم
منتظرتون هستم
مواظب خودتون باشین
قربان شما مهرزاد
نوشته شده در جمعه 16 تیر1385ساعت 3:33 قبل از ظهر توسط مهرزاد |
  
نوشته شده در جمعه 16 تیر1385ساعت 3:11 قبل از ظهر توسط مهرزاد |
  
مينويسم از عشق ... از چيزی که به قلب بيمارم آمد ... خانه ی متروک
دلم ... خانه ی سياهی ها را نورانی کرد با قدومش ... مينويسم از عشق ...
از تو ای چيزی که به درون قلبم آمدی شدی همدم و مونس دل تنهايم ...
مينويسم از تو ... از تويی که عشقت آتش به جانم زد ... مينويسم از تويی که
عاشقم کردی و با دستان پر مهرت مرا به شهر آرزوها بردی و اينکه در بهت و
ناباوری تنهايم گذاشته ای ... مينويسم از اشک هايت ... از بوسه هايت ... از
به آغوش کشيدن هايت ... آری با تمام قدرت مينويسم ... مينويسم دوستت
دارم ... مينويسم از خودم ... از قلب بيمارم و از چشمان گريان و دل نشسته
به انتظارم... مينويسم از سرنوشت و تقدير بی رحم و نامرد اين دنيايم ...
مينويسم از درد دوری تو ... مينويسم از درد انتظار تو ... مينويسم از دوست
داشتن تو ... مينويسم از عشق تو ... مينويسم با دستانی لرزان ... با همين
قلم روان ... مينويسم عاشقت هستم ... مينويسم ديوونه ی عشق تو
هستم ... مينويسم پروردگارم من عشقمو میپرستم ... مينويسم از تو ای
مادر سنگ صبورم ... مينويسم از تو ای پدر کوه تحمل درد های من مينويسم
از همه و همه ... که شاهد زجر من هستند ... نميدانم تا کی زنده ام ... تا
کی قرار است در اين دنيای بی رحم باشم اما پروردگارم تا هر وقت قرار
است جسمم و روحم در اين دنيا باشد ميخواهم تموم وجودم... تقديم به
عشق نازنينم باشد .
نوشته شده در جمعه 16 تیر1385ساعت 3:4 قبل از ظهر توسط مهرزاد |
  
نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط مهرزاد |
  
می خوام از این قفس رها شم
من باید پر بزنم رها بشم
من باید از این قفس جدا بشم
خدایا کمکم کن
نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط مهرزاد |
  
نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط مهرزاد |
  
اگر درياي دل آبيست...
تويي فانوس زيبايش..
اگر آينه يك دنياست..
تويي معناي دنيايش
تو يعني دستهاي گل را....
ز آن سوي افق چيدن
تو يعني پاكي باران....
تو يعني لذت ديدن...
تو يعني يك شقايق را ...
به يك پروانه بخشيدن...
تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن..
تو يعني يك كبوتر را
ز تنهايي رها كردن...
خداي آسمانها را... به آرامي صدا كردن...
تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن..
تو يعني باغي از مريم...
تو يعني كهكشان بودن....
تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني
تو يعني پيك آزادي....
براي روح زنداني...
تو يعني در زمستانها... به فكر پونه افتادن.
تو يعني روح باران را...متين و ساده بوسيدن...
و يا در پاسخ يك لطف... به روي غنچه خنديدن...
اگرچه دوري از اينجا...تو يعني اوج زيبايي...
كنارم هستي و هر شب ... به خوابم باز ميآيي...
نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط مهرزاد |
  
غريب و خسته و تنها در اينجا، من و غرقه در ميان حجم غمها، من پر از دلتنگي و زردي، پر از پائيز پرستوئي جدا مانده و تنها، من اگر چه دورم از تو، از بهار از عشق ولي ياد قشنگت شد عجين با من به ياد چشمهاي عاشقت، هر شب شهابي را شوم غرق تماشا، من پر از خورشيد مهر و عشق و ايمان، تو و ابرآلودهي گريان در اينجا، من صداي مهربانت بر دلم جاريست كه مي گويد: « بمان آري! بمان با من » اگر چه در سكوت خويش ميميرم به دل دارم ز عشقت، شور و غوغا، من نميدانم چرا دلگير و دلتنگم؟ مقصر كيست؟ هان! عشق شما يا من؟ ببين با شوق ديدار تو ميآيم رها از شايد و ترديد و اما، من
نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط مهرزاد |
  
برسنگ مزارم بنویسید:
که آزرده دلی خفته در این خلوت خاموش
و آنجا بنویسید:
که او زاده غم بوده و غمهای جهان گشتند فراموش!

نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط مهرزاد |
  
اگر بگریم گویند که عاشق است
اگر بخندمگویند که دیوانه است
پس می گریم و می خندم
که بگویند یک عاشق دیوانه است

نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط مهرزاد |
  
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهونه هر عاشق واسه زنده بودنی
نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 2:22 بعد از ظهر توسط مهرزاد |
  
نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 3:7 قبل از ظهر توسط مهرزاد |
  
نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط مهرزاد |
  
از عشق مردن....
اگر می بینی که زنده ام ، نفس می کشم ، تنها به خاطر وجود تو است...
اگر می بینی شادم ، خندانم ، با وجود اینکه اینهمه غصه
در دل دارد ، تنها به امید بودن تو است....
اگر می بینی آرامم ، بی تابم ، سر به زیر ، ساکت و گوشه گیر ، فقط
به خاطر عشقی است که از سوی تو در دلم نشسته است....
اگر دیدی گریانم ، خسته ام ، شکسته ام ، پریشانم ، بدان که بدجور
دلم هوای تو را کرده است و دلم دیگر طاقت دوری تو را ندارد !
اگر دیدی نیستم ، نه صدایی و نه خبری از من نیست بدان
که از عشق تو مرده ام
آری از عشق تو مرده ام عزیزم....
نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 2:20 قبل از ظهر توسط مهرزاد |
  
چشم هایم را قربانی میکنم ؛ شاید بی واسطه بیایی و
دستهایت آشیانه مهر شود
میدانی ...گنجشک ها هم عاشق می شوند وگرنه
هر صبح برای که بال می گشایند؟
آسمان هم باید عاشق باشد که این چنین بی مضایقه
می بارد ؛ بگذار آنقدر از تو پر شوم که دیگر جایی برای
خودم نماند
گاهی وقت ها که به دلم سرک میکشم فقط تویی و تو
نمیدانم چرا این قدر برای من بزرگی و من چرا اینقدر به
مهربانیت عاشقم
حرفهای تنهایی ام اگر به گوش تو نرسد چقدر بیچاره ام
راستی !اگر ستاره ها نباشند به کدام روشنی باید دل بست
همیشه باید یک چیز عزیز باشد ؛ یک حضور بزرگ یک
حس خوب که همیشه به بهانه اش زنده ای ... و من
ایمان دارم که
که تو همان چیز بزرگ و عزیزی و
از هوای بودن توست که نفس میکشم
نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 2:15 قبل از ظهر توسط مهرزاد |
  
تقدیم به آنهایی که به عشق,عشق میورزند
نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 2:6 قبل از ظهر توسط مهرزاد |
  

من / عشق
پاك يعني
سرزمين لحظه
يعني بيداد
عشق من
باختن عشق
جان يعني
زندگي ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق / من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعنی
نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 2:5 قبل از ظهر توسط مهرزاد |
  
منو ببخش اگه شبا ستاره هارو مي شمارم
منو ببخش اكه بهت خيلي مي گم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل ميارم
اگه تو رو روست دارم خيلي زياد منو ببخش
اگه تويي اون كه فقط دلم مي خواد منو ببخش
منو ببخش اگه واسه چشمايه تو خيلي كمم
تو يه فرشته يي اگه فقط من يه آدمم
منو ببخش اگه برات ميميرمو زنده مي شم اگه با ديوونگيام پيشه تو شرمنده مي شم
منو ببخش اگه همش ميسپرمت دست خدا
اگه پيشه غريبه ها به جاي تو مي گم شما
منو ببخش من نمي خوام تو رو به ماه نشون بدم نشونيتو نه به شبو نه دسته آسمون بدم
.منو ببخش اگه مي خوام تو رو فقط واسه خودم
ببخش اگه كمم ولي زيادي عاشقت شدم
نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 2:45 قبل از ظهر توسط مهرزاد |
  
به خاطر عشق است که فداکاری می کنم
به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم.
به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می بینم و زیبایی را می پرستم.
به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم و او را می پرستم
و حیات و هستی خود را تقدیمش می کنم.
شهید چمران
نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 2:39 قبل از ظهر توسط مهرزاد |
  
صدای تو همه، در دلِ من لا لا یی است
و من عاشق بی کس به کجا خواهم رفت ؟
به کدامین منزل ؟
به کدامین صحرا ؟
دردِ من دردِ عجیبی است
فراقِ ابدی باید کرد
و برفت
عجبا گرنبود هیچ کشش از معشوق
من به تنهایی خود خواهم مُرد
و دریغا که رضایت همة خواسته ام
و همه ، مهر تو از ازل به یاقوت دلم
من همیشه یک سخن در دل خود نوشته ام :
که اگر خواسته ات ماندن هست من بماندم و اگر رفتن هست من برفتم
تقدیم به آنان که رضای معشوق شرط رضایت آن ها است
مهرزاد
نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 2:8 قبل از ظهر توسط مهرزاد |
  
نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط مهرزاد |
  
|